تا به حال چند بار تو زندگیتون حواستون به این بوده که هر روز چه تعداد کارایی که دوست نداشتین انجام بدین انجام دادین ؟ یا کاری رو به خاطر دیگران انجام دادید ؟
امروز از اون روزایی بود که بهش توجه کردم . دوست نداشتم که از خواب پاشم چون مجبور بودم که کارای خونه رو انجام بدم حال پذیرایی رو تمییز کنم ،لباسارو مرتب کنم ، اتاقمو جمع کنم ، یه روز رو گذاشته بودم که کلا بخوابم کلا استراحت کنم و فکرهای بد و آدمای منفی زندگیمو از همه جا حذف کنم.نزدیکای ظهر بود که خواستم بیشتر به چشم مامانم بیامو و کارایی که اون دوست داره رو انجام بدم ،پس معطل نکردمولباس مشکی پوشیده تو ماشین منتظرش موندم که بریم شاه عبد العظیم ( برای گرفتن تایید مامان باباهاتون چیکار میکنید ) هر چند بعد از کلی وقت گذروندن تو حرم یه سری به کبابی حضرتی زدیم و همه سختیا دود شد رفت هوا ولی چیزی که امروزاونجا خوردیم مثل قدیما نبود حتی آدماشم مثه قدیما نبود . شاید به خاطر جامعه متشنج ما ایرانیاست که باعث شده همه عصبانی باشن و به خودشون به راحتی اجازه زدن هر حرفی رو بدن .بگذریم . روزی که آخرش با شله زرد تموم بشه به نظرم بهترین روز عمرت میتونه باشه . پس گور بابای همه اتفاقای مزخرف !
چند وقتی هست که دارم کتاب تحلیل رفتار متقابل نوشته ون جونز - یان استوارت رو می خونم این کتاب رو تو کتابخونه هدیه دوستم دیدم تصمیم گرفتم هر چه سریعتر بررم سراغش . اعتقاد دارم اگر کتابهای مشترکی بین دوستان ردو بدل بشه برای خوندن حرفای بیشتری هم برای زدن به وجود میاد . با یه پارازیت که بگم ماه دیگه عقد هدیه است و من هنوز نمیدونم قرار چی بپوشم :) دغدغه بزرگ دخترونه .راجع به کتاب بگم که هر کسی لازمه بخوندش چون شناخت خوبی از خودش پیدا میکنه . گاهی اوقات به عنوان یه معمار فکر میکنم که میتونم یه تغییر بزرگ تو دنیای اطرافم به وجود بیارم شایدم این جزو اولین قدماش باشه .
پ.ن : همیشه دوست داشتم نوشته هامو به بچه هام بدم هر چند به عنوان یه زندگی نامه نویس که بعد از 9 سال تصمیم به وبلاگ نویسی کرد مسخره به نظر برسه ولی همیشه مخاطبم بچه ام بود .شایدگاهی خوب باشه اینجام براش تعریف کنم که مامان جان نمیدونم بابات کیه ولی مطمئنم اوی دوم نیست چون این روزا به شدت آدم بیخودی شده و من به هیچ جامم حسابش نمیکنم .
یکی از بهترین حرفایی که استاد رمضان تاژ سر کلاسش میگه اینه که خدا بالاخره مهره رو یه جایی قرار میده که درست باشه جاش همون جای اصلیش باشه . گاهی اوقات آدما یادشون میره که از خدا چی میخوان گاهی آدما احساس تنهایی میکنن ولی به نظرم اون بالایی حواسش به همه چی هست . همیشه آخر قصه رو جوری تموم میکنه که باید باشه . این روزا از خدا چه پنهون چند باری وسوسه شدم یه پیامکی به اوی اول بدم پارسال همین موقه ها بود که باهاش آشنا شدم همون موقه ها هم بود که مجتبی تو نخ من بود .
عجب زندگی پر پیچو خمی داشتم تو این یک سال . از شخصیت مجتبی اگر بخوام بگم آدمی بس یه دنده سمج و پنهان کار و منفی باف . کسی که من جواب قاطع نه رو بهش دادم ولی هنوز تو بهر ماست کافی بود فقط امروز اتفاقی بعد از دوماه منو تو همایش الا ببینه . به خاطر بودن با من هر کاری بگی میکنه از رانندگی طولانی مدت گرفته تا الا ماشالله . گاهی دلم براش میسوزه . ولی خوب دیدن اتفاقی همین دردسر هارو هم داره . اوی دوم آدم جالبی با همه هست انگار ! گاهی از خدا تشکر میکنم که بهم یاد داده صبر کنم . آدما رو با صبر کردن میشه شناخت . آدمی رو که باد بیاره با بادم میبره آدمیم که با باد جا به جا بشه نمیشه بهش اعتماد کرد . هر چند دلم نمیخواد قضاوت کنم ولی . بگذریم .
پ.ن امروز ۴ نفری منو مامان و شیما پری کلی باهم وقت گذروندیم و کلی خندیدیم . کمتر پیش میاد چهارتایی باهم خلوت کنیمو و بگیمو بخندیم
روی تخت دراز کشیدم چراغ اتاقمو خاموش کردم بالشتمو از طرفی گذاشتم که پنجره رو نبینم که خدایی نکرده از رعد و برق نترسم اما باز باز گذاشتمش . صدای آبو میشنوم که از سراشیبی کوچه داره میاد پایین گاهی صدای آب رو روی شیشه ام میشنوم و مهمتر از همه بوی برگای خیس خورده بوی چوب بوی خاک بیشتر اوقات نحوه ی برقرای ارتباطم با بیرون شنیداری بوده به خاطر همینم هست که خیلی آهنگ گوش میدم و برای هر موودی که دارم آهنگ خاص به خودشو گوش میدم . اخیرا با china woman آشنا شدم و به شدت احساس نزدیکی و صپیمیت میکنم با صداش .خیلی اوقات شده که ترسای توی وجودمو با یه متن تو آهنگش بهم نشون داده مثلا ترس از بی مسئولیتی طرف مقابل ترس از دروغ گفتن اینکه یه روزی برسه که با کس دیگه ببینمش یا چه میدونم دست کس دیگه ایی رو گرفته باشه یا حتی دروغ گفتن .
من دختر معمولی هستم یه ظاهر معمولی با یه سری تیپ های معمولی هر چند بقیه میگن من استایل خودمو دارم ولی خودم کمی مخالفم . تو این دنیای به این بزرگی چیزی از خدا نخواستم به جز سلامتی و آرامش . از اینکه راجع به مخاطب خاصم میگم لذت میبرم چون احساس میکنم کمتر آدمی هست که بدونه دقیقا چه مرگشه . مثلا دلتنگی هم نشئت گرفته از خیلی چیزاست امروز که برای بار دوم تکست مینویسم میگم . دلتنگی امروزم به خاطر خنده روی صورتش و بوی تنش بود . شاید خیلی دارم پیاز داغشو زیاد میکنم ولی حس واقعیم همینه . همه چیز از دورش خوبه !
درباره این سایت